تبلیغات
وبگذر دانشجویان علوم پزشکی سیرجانی
پنجشنبه 30 اردیبهشت 1389

بقراط ، پدر علم طب جدید

   نوشته شده توسط: مریم عابدینی پاریزی    

بقراط که به عنوان پدر علم طب جدید شناخته شده است، نخستین کسی بود که پزشکی را از خرافات جدا کرد. وی که در جزیره یونانی توس به دنیا آمد پسر یک طبیب بود . بقراط اعتقاد معاصرین خود را که می گفتند بیماری توسط خدایان انتقام جو به وجود می آید، رد کرد و به جای آن اعلام کرد که هر بیماری، یک علت طبیعی دارد. او گفت که اگر علت را بیابید، می توانید آن را درمان کنید.

 بقراط می گفت با مشاهده نشانه های یک بیماری و در نظر گرفتن شدت آن، پزشک می تواند چشم انداز این بیماری را برای یک بیمار خاص پیش بینی کند. بقراط بر اساس چنین اندیشه های منطقی یک مدرسه طب را بنیان نهاد.عقیده پزشکی دیگری که بقراط قبول داشت، آن بود که روش درمانی که برای یک بیمار به کار می رود، ممکن است برای بیمار دیگر موثر نباشد. وی اعلام کرد که آنچه برای یک نفر غذاست، ممکن است برای دیگری زهر باشد.


لطفا بقیه متن رو در ادامه مطلب بخونید....

دوشنبه 13 اردیبهشت 1389

قصه ی انسان ...

   نوشته شده توسط: فاطمه خورسند    

 

به نام هم اویی که مرا آفرید!*هم اویی که به هنگام سرشت من بر خویشتن تبارک الله احسن الخالقین می گفت!*هم اویی که همیشه با من است و لیكن من  از او غافل!*هم اویی که قرار بود  خلیفه اش بر زمین باشم!*آری من همانم که به هنگام خلقتم *ملا ئک جمله بر من رشک می بردند!*گویی می خواستم خدایشان را زان ها بدزدم!*و اما غافلند این را که من بهر کار دگر آمده ام این جا!*آمده همان را که آسمانها و زمین از بر دوش کشیدنش عاجز  بر دوش کشم!

                 "روز ها فکر من اینست و همه شب سخنم *که چراغافل از احوال دل خویشتنم؟"

آری!*و من غافل شدم آری!*فریب زور و زر خوردم !*و زین فکری که شاید بیهوده زان دنیای وانفسای پوچی ها روان گشتم من سوی این دنیا*به خود خندیده ام من بار ها آخر...!*

"از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود* به کجا می روم آخرننمایی وطنم؟"

آری!* ومن تردید کردم این را *که شاید وطنم باشد همین جاها*همین دنیا *همین حالا..!*و اما آه وآه وآه...!*در آن ظلمت که می بایست من را کاری کرد *نشسته کنجی از خلوت *به دور از ظالمی که ظلم ها می کرد بر مظلوم*و بسته گوش برالله اکبر گفتن کوه ها و دریاهاو هر

چه هست آن را در پهنه ی دنیا*که یاد آور خالق خود را ای انسان!*مر و این راه!* مرواین راه! *که آخر خارج است آن را ز راه حق تعالی!* واماآه وآه وآه...!*که من رفتم !ندیدم چاه!ندیدم چاه دنیارا!*و آخر خانه ای در این گودال که بهتر گویمت قصری از آمال و ارزوهای بلندساختم من  درقعر سیاهی ها!*به پنداری که که کاخ من باشد بهتر زان عرشی که  بر آن بودم من روزگاری...*همان عرش برین کبریا راگویمت ای آن که تو بهتر زمن دانی ...!*

و اماآخرش بارانی عظیم آمد!*چه وقت آمد نمی دانم!*آخر من کور و کر بودم ندای کایناتی راکه می گفتند :باران است! باران است  سیلی در راه است... طغیان است...!*و اما کاخ من راکه بهتر گویمت خواب من را غفلتم را باد با خود برد...*و من ماندم واین بار نه کور وکر بلکه بیناتراز دیروز...!*شنیدم من ندای کوه و دریا را که آخر امدی در راه ای انسان...!* و دیدم چه خوبی ها پس از باران..!*بارانی که نمی دانم زان کجا آمد آن چنانک که مرا از غفلتی بس دور کرد بیدار و به خود اورد ! نمی دانم ...نمی دانم... !. واماآن چه که می بایست می بردمش تا دور تا تا بی نهایت ها تا همانجا که خدا می خواست * مانده بر زمین تنها*در طلب است دستی را که برداردش زین رکود جان فرسا *  وآن تنهاترین کس من بودمش آخر...!*اخر من...!*پهنه ی هستی نظاره گر...!*نفس ها حبس ...!*و من ترسان ...! دودست کوچکم لرزان..!* مبادا بار دیگر ببرم از یاد ...!* بگذارمش تنها...!*و در اندیشه ی این همه ترس *دیدم من! دیدم بادو چشمانم که خدای خوب من!می زند لبخند ...!و چه حس قشنگ و چه حس غریبی بود..! و چه اطمینانی که می جوشید در وجودمن.....ناخوداگاه برداشتم من آن را ..! بدون لحظه ای تردید...! در شگفتم من ! این نبودم من!؟*..واخر روان گشتم همچون ابی باران ...*تمام پهنه ی هستی هم آوای خدای خوب من میگفتند:این بنده ی خوب خداوند است...!*

و اکنون من همچون رود جاری وساری می روم تا دور ! میبرم پیغام...!  دگر حتی لحظه ای در این دنیای سیاهی ها نمی مانم ..! رکود من همان مرگ است...!*

یادم نرود من رسالت دارم:تا ان جا که خدا خواهد بروم...!

 

 


دوشنبه 13 اردیبهشت 1389

یک نوجوان هندی باهوش‌ترین فرد جهان

   نوشته شده توسط: هادی زیدآبادی نژاد    

دوربین روی یک پسر بچه هفت ساله زوم می‌كند. در یک اتاق ساده که شباهت زیادی به اتاق جراحی ندارد، دستان کوچک و سیاه یک کودک هندی همانند دست یک جراح با تجربه حرکت می‌کند. نفس‌ها اما در سینه افراد خانواده دختر جوانی که دستانش به خاطر حادثه سوختگی به هم چسبیده، حبس شده است. کسی باورش نمی‌شود و همه کسانی که از تلویزیون این صحنه را می‌بینند این رویداد برایشان بیشتر شبیه یک شوخی است اما حقیقت دارد. پسر سبزه کوچولو همان نابغه‌ترین فرد جهان است که با داشتن‌ آی‌کیو 146 از انیشتین سبقت گرفته و تبدیل به باهوش‌ترین فرد روی كره زمین شده است.

«اكریت» معمولی نیست

16 سال پیش در یک دهکده دورافتاده در هند به نام هیماچال، پسری به دنیا آمد که به عقیده مادرش با خیلی از بچه‌های دیگر دهکده تفاوت داشت....

بقیه متن در ادامه مطلب.


ادامه مطلب

دوشنبه 23 فروردین 1389

when an Iranian writes in English

   نوشته شده توسط: مریم عابدینی پاریزی    

when an Iranian writes in English,



Dear Mr. Hamilton,
Hello sir, I am your servant, very very much.
I am writing to you because all the way to the handle of the knife has
reached my bone.

My hands grab your skirt, Mr. Hamilton; please reach my scream, Mr.
Hamilton, from the hands of this man, Tom. I don't know what a wet wood I
have sold him that from the very first day he has been pulling the belt to
my lift, with all kinds of cat dancing, he has tried to become the eye and
the lamp of Mr. Wilson.

He made so much mouse running that finally Mr. Wilson became donkey, and
appointed Mr. Tom as his right hand man, and told me to work under his hand

Mr. Wilson promised me that next year he would make me his right hand man,
but my eye does not drink water, and I knew that all these were hat play,
and he was trying to put a hat on my head. I put the seal of silence to my
lips and did not say anything. Since that he was just putting watermelon
under my arms, Knowing that this transfer was only good for his aunt, I
started begging him to forget that I ever came to see him and forget my
visit altogether.
I said you saw camel; you did not see camel .... But he was not coming down
from the back of devil's donkey.
What headache shall I give you; I am now forced to work in the mail house
with bunch of blind, bald, height and half height people.  

Now Mr. Hamilton, I turn around your head. You are my only hope and my back
and shelter.... I swear you to the 14 innocents, Please do some work for
me.that you will see savab I mean good wages in the resurrection day..
I'll grab your skirt,.. I have six head bread eaters. I kiss your hand and
Leg!

 

 


پنجشنبه 5 فروردین 1389

سال نو مبارک

   نوشته شده توسط: هیئت نویسندگان    

ای بهار

ای میهمان دیر آینده

کم کمک این خانه آماده است

تک درخت همسایه ی ما هم

برگهای تازه ای داده ست

گاهگاهی هم

همره پرواز ابری در گذار باد

بوی عطر نارس گل های کوهی را

در نفس پیچیده ام آزاد

این همه می گویدم هر شب

این همه می گویدم هر روز

باز می آید بهار رفته از خانه

باز می آید بهار زندگی افروز

نوروز مبارک باد


چهارشنبه 19 اسفند 1388

سنگ نگاره های شاه فیروز سیرجان

   نوشته شده توسط: هادی زیدآبادی نژاد    

     قدمت شهر سیرجان براساس شواهد و مستندات تاریخی به قبل از تاریخ می رسد. نگاره هایی که بر سینه سنگهای تپه تاریخی شاه فیروز مشاهده می شود ، نشان دهنده این است که انسان های شکارگر حدود 8000 سال پیش تصویر حیواناتی را که شکار می کردند برای ارتباط با آیندگان 1 بر روی صخره ها نقاشی می کردند. این تصاویر در قسمت غربی این تپه دیده می شود و مربوط به عصر حجر می باشند. بنا بر نوشته مورخان عصر حجر8000 سال قبل پایان می یابد.
 

تپة شاه فیروز در فاصلة 14 کیلومتری جنوب شرقی سیرجان قرار دارد.در روزگاران کهن که مردم فلات ایران در آغوش طبیعت زندگی می کردند با حک تصاویر مختلف بر روی سطح صخره ها و شاید همراه با اعمال اعتقادی ، روابط خود با طبیعت را بیان می کردند. به نظر می رسد که نقوش متعدد بزکوهی بر روی سطح صخره ها در تپه شاه فیروز سیرجان حکایت از رابطه فراوانی است که مردمان عصر یادوره با این حیوان داشته اند.بی شک نقش کنده های تپه شاه فیروز ارتباطی تنگاتنگ با آثار، ابنیه و محوطه های تاریخی پیرامون خود دارد.کنده کاری های صخره ای مذکور را می توان به دوره های محتلف تاریخی نسبت داد.
بیش از 200 مورد نقوش مختلف بر پیکره سنگ های تپه شاه فیروز اجرا شده است که می توان آنها را به نقوش حیوانی ، گیاهی ، انسانی و نقوش نامشخص تقسیم نمود. بیشترین نقوش مربوط به نقوش حیوانی بخصوص نقش بزکوهی است. حیوانات شکاری نظیر پلنگ ، روباه و گرگ نیز دیده می شود. نقوش گیاهی را می توان نقوش استیلیزه سرد یا خوشه گندمی نام نهاد. همچنین بعضی نقوش نظیر دایره ، نیم دایره ویا اشکال هندسی است که بدرستی نمی توان منظور نقاش حکاک را فهمید و آن را تفسیر کرد.


چهارشنبه 21 بهمن 1388

...

   نوشته شده توسط: مهرداد شهسواری پور    

دشت‌هایی چه فراخ!
کوه‌هایی چه بلند
در گلستانه چه بوی علفی می‌آمد!
من در این آبادی، پی چیزی می‌گشتم:
پی خوابی شاید،
پی نوری، ریگی، لبخندی.

پشت تبریزی‌ها
غفلت پاکی بود، که صدایم می‌زد.

پای نی‌زاری ماندم، باد می‌آمد، گوش دادم:
چه کسی با من، حرف می‌زند؟
سوسماری لغزید.
راه افتادم.
یونجه‌زاری سر راه.
بعد جالیز خیار، بوته‌های گل رنگ
و فراموشی خاک.

لب آبی
گیوه‌ها را کندم، و نشستم، پاها در آب:
"من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است!
نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه.
چه کسی پشت درختان است؟
هیچ، می‌چرخد گاوی در کرد.
ظهر تابستان است.
سایه‌ها می‌دانند، که چه تابستانی است.
سایه‌هایی بی‌لک،
گوشه‌یی روشن و پاک،
کودکان احساس! جای بازی این‌جاست.
زندگی خالی نیست:
مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست.
آری
تا شقایق هست، زندگی باید کرد.

در دل من چیزی است، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بی‌تابم، که دلم می‌خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.
دورها آوایی است، که مرا می‌خواند."

 

                                              «سهراب»


چهارشنبه 7 بهمن 1388

مهربانی را بیاموزیم....

   نوشته شده توسط: هادی زیدآبادی نژاد    

مهربانی را بیاموزیم

مهربانی را بیاموزیم

فرصت آیینه ها در پشت در مانده است

روشنی را می شود در خانه مهمان کرد

می شود در عصر آهن

                     - آشناتر شد

سایبان از بید مجنون ،

                     - روشنی از عشق

می شود جشنی فراهم کرد

                      می شود در معنی یک گل شناور شد

مهربانی را بیاموزیم

موسم نیلوفران در پشت در مانده است

موسم نیلوفران یعنی که باران هست

                      یعنی یک نفر آبی است 

موسم نیلوفران یعنی

                      یک نفر می آید از آن سوی دلتنگی

می شود برخاست در باران

دست در دست نجیب مهربانی

                      می شود در کوچه های شهر جاری شد

می شود با فرصت آیینه ها آمیخت

                      با نگاهی

                      با نفس های نگاهی

                      می شود سرشار -

                      - از رازی بهاری شد

دست های خسته ای پیچیده با حسرت

چشم هایی مانده با دیوار رویاروی

                    چشمها را می شود پرسید

آسمان را می شود پاشید

می شود از چشمهایش ...

                     چشمها را می شود آموخت

می شود برخاست

می شود از چارچوب کوچک یک میز بیرون شد

می شود دل را فراهم کرد

می شود روشنتر از اینجا و اکنون شد

جای من خالی است

جای من در عشق

جای من در لحظه های بی دریغ اولین دیدار

جای من در شوق تابستانی آن چشم

جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن می گفت

جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت

جای من خالی است

من کجا گم کرده ام آهنگ باران را ؟!

من کجا از مهربانی چشم پوشیدم؟!


می شود برگشت

می شود برگشت و در خود جستجویی داشت

                    در کجا یک کودک دهساله در دلواپسی گم شد ؟!

                   در کجا دست من و سیمان گره خوردند؟!

می شود برگشت

تا دبستان راه کوتاهی است

می شود از رد باران رفت

می شود با سادگی آمیخت

می شود کوچکتر از اینجا و اکنون شد

می شود کیفی فراهم کرد

دفتری را می شود پر کرد از آیینه و خورشید

در کتابی می شود روییدن خود را تماشا کرد

                   من بهار دیگری را دوست می دارم

جای من خالی است

جای من در میز سوم ، در کنار پنجره خالی است

جای من در درس نقاشی

جای من در جمع کوکبها

جای من در چشمهای دختر خورشید

جای من در لحظه های ناب

جای من در نمره های بیست

                      جای من در زندگی خالی است

می شود برگشت

اشتیاق چشم هایم را تماشا کن

می شود در سردی سرشاخه های باغ

                      جشن رویش را بیفروزیم

دوستی را می شود پرسید

چشمها را می شود آموخت

مهربانی کودکی تنهاست

                      مهربانی را بیاموزیم...                                         

(محدرضا عبدالملکی)


دوشنبه 5 بهمن 1388

Li wei

   نوشته شده توسط: هادی زیدآبادی نژاد    

فکر نمی‌کنم Li Wei را بشناسید. او یک هنرمند چینی ۳۷ ساله است که عکس های بسیار جالبی می‌گیرد. چقدر جالب؟ مثلآ به عکس زیر نگاه کنید

Li Wei Art

اگر می‌خواهید بگویید اینها همه جلوه های ویژه است و من هم می‌توانم همچین چیزی درست کنم بهتر است
ابتدا بدانید که او خیلی خیلی کم از ویرایش های کامپیوتری استفاده می‌کند.

زن قوی - مرد چینی - Li Wei

او این عکس ها را با کمک وسایلی چون طناب های فولادی ، آینه ، کش ، تشک و… تهیه می‌کند.
Li Wei تا به حال با مجله های بسیاری کار کرده و برای آنها عکس روی جلد تهیه کرده.

عکس های عجیب - مرد چینی

اگر از کاربران باتجربه کامپیوتر هستید که هیچ اما اگر مبتدی هستید باید بدانید جلوه های ویژه کامپیوتری
آن قدر ها که فکر می‌کنید هم آسان نیست.

افتادن با کله درون شیشه ماشین

خلاصه بگویم: «برای درست کردن همچین آثاری یک عکس پرسنلی کافی نیست! بلکه باید بخش زیادی از آن توسط خود انسان انجام شود.»

حبس کردن نفس - Li Wei Art

دیدن عکس های او حس بسیار خوبی به آدم می‌دهد. ترکیبی از هنر عکاسی و
قابلیت های فیزیکی بدن انسان در قالبی حقیقی.

مادر و فرزند در ارتفاع - هنر عکاسی

عکس های بیشتر را می‌توانید در سایت رسمی او پیدا کنید.


جمعه 11 دی 1388

پرواز

   نوشته شده توسط: هادی زیدآبادی نژاد    

                     

در یکی از کتابهای دبستان قصه ای داشتیم به نام (پرواز) که بسیار آموزنده بود.

یک روز علی و خواهرش آزاده با دقت به آسمان نگاه می کردند،آنها دسته ای از کبوتران در حال پرواز را دیدند،علی گفت:(هیچ فکر کرده ای هرچه می پرد بال دارد؟)

آزاده گفت:((بله برای همین است که بال های پرندگان از پاهایشان قوی تر است،من شنیده ام  پرندگانی مانند قوش و قرقی هنگام پرواز  پایین را نگاه می کنند همین که جوجه یا پرنده کوچکی را دیدند،فوری آنرا شکار می کنند.راستس تو سنجاقک را دیده ای که بال های نازک و ظریفی دارد.هیچ دیده ای که با این بال های ظریف با چه سرعتی می پرد؟))

علی گفت:(( درست است!بال سنجاقک خیلی ظریف است،پریدن سنجاقک روی نهر آب هم تماشایی است.اما به نظر من بال هیچ پرنده ای به زیبایی بال پروانه نیست هم رنگارنگ است هم لطیف))

آزاده گفت:((کاش خدا به من هم بال و پر داده بود تا بتوانم در آسمان پرواز کنم))

علی گفت:((خدا به ما بال و پر داده است!بال و پر ما فکر ماست!دیگران هم که مثل تو آرزوی پرواز داشتند فکر کردند و هواپیما را اختراع کردند))